|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم
|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ما اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط ست
تو نه آنی که غم عاشق زار تو باشم
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
بشنو پند و مکن خسته دل آزرده خویش ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
