|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم
|
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی
هر چه باشی نازنین ایام خارت میکند هر چه باشی شیردل دنیا شکارت میکند
هر چه باشی با لب خندان میان دیگران عاقبت دست طبیعت اشکبارت میکند
خواب ناز بودم شبی ........... دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او........... دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا ........... از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی ........ هر شب به من سر میزند
شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری؟
ز چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت آری.
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر اینه. بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست
دیگران راحت و من این همه غم می بینم
هستم آزرده و این همه ستم می بینم
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم
چاره من چیست چه تدبیر کنم.