|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم
|
رنگ زردم را ببین باد خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین بیچاره گان را یاد کن
جوانی دید پیری بر سر راه از او پرسید چه می جویی در این راه
جوابش داد پیر خوش تکلم من ایام جوانی کرده ام گم
امروز که جز شور جوانی به سرم نیست
عکسم تو نگهدار که فردا اثرم نیست
خداوندا مرا بی یار مگذار شبم مه کن و تار مگذار
بگیر از من فروغ دیده ام را ولی در حسرت یار مگذار