|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم
|
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تنهاتر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
من پذیرفتم شکست خویش را