|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم
|
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت
فرق منو پروانه در این است
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت
برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت
اگر چه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت
برادرانه بیا قسمتی کنیم ای رقیب
جهان و هر چه در اوست از تو
یار از من
یک شب خیال چشم تو دیدیم ما به خواب
زان شب دگر به چشم ندیدیم خواب را
شب را دوست دارم چون مثل غم است
غم را دوست دارم چون همیشه با من است
من این شب زنده داری را دوست دارم
پریشان روزگاری را دوست دارم
به امید وصالت زنده ماندم
من این چشم انتظاری را دوست دارم
ای خدا به حقه تنهاییت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

رویا هایت را با خود نگهدار که بی آن به زندگی امیدی نیست - روزهایت را با شتاب سپری نکن که در شتاب نه آغازی است و نه پایانی- زندگی مسابقه نیست. سفری است با گامهای سریع بنام (لحظه ها) .
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی
هر چه باشی نازنین ایام خارت میکند هر چه باشی شیردل دنیا شکارت میکند
هر چه باشی با لب خندان میان دیگران عاقبت دست طبیعت اشکبارت میکند
خواب ناز بودم شبی ........... دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او........... دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا ........... از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی ........ هر شب به من سر میزند
شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری؟
ز چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت آری.
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر اینه. بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست
دیگران راحت و من این همه غم می بینم
هستم آزرده و این همه ستم می بینم
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم
چاره من چیست چه تدبیر کنم.
رنگ زردم را ببین باد خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین بیچاره گان را یاد کن
جوانی دید پیری بر سر راه از او پرسید چه می جویی در این راه
جوابش داد پیر خوش تکلم من ایام جوانی کرده ام گم
امروز که جز شور جوانی به سرم نیست
عکسم تو نگهدار که فردا اثرم نیست
خداوندا مرا بی یار مگذار شبم مه کن و تار مگذار
بگیر از من فروغ دیده ام را ولی در حسرت یار مگذار
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تنهاتر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
من پذیرفتم شکست خویش را
ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
پر پرواز شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم زغفلت. من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
خودت نیستی ولی عشقت که مونده همین عشقت دل مارو سوزونده